![]() |
![]() |
|
| اول یار اخر یار |
|
شعر تو: تو کیستی که صدایت به اب میماند تبسمت به گل افتاب میماند تنت به پیرهن صورتی و دامن سرخ به تنگ نیمه پری از شراب میماند به پشت چشم تو ان سایه های رنگارنگ به نقش قوس و قزح در حباب میماند ترا شبی سر راهی دو لحظه دیدن و بعد به خانه یاد تو کردن بخواب می ماند. از ان تبسم نوشت نوشت به سینه یادی ماند. چو برگ گل که به لای کتاب میماند. کسی که شعر تو را گفت تشنه سخنش به مستی می بیرنگ ناب میماند. گوزن: با پویه اش ظرافت ناز و نوا در او با چشمهای مشکی گیرایش با شاخهای افشانش پر پیچ با گردنش کشیده و گستاخ من دوست دارم او رااو را که شوخ و ازاد اما همیشه مضطرب و چشم و گوش باز بر تپه ها و دامنه ها پرسه می زند و در پسین هر عطش گرم بر اب سرد دورترین ابشارها اغوش می فشارد ـــــ انجا که ای بسا پس هر سنگ و بوته ایی دستی به ماشه اییست ازاد و بیمناک و گریزان و خود نما مجموعه ی وجود گوزن ترکیب بس شگرفی ست نیمی از ان حماسه و نیمی از ان غنا شعر کوزن شعر درخت اقاقیاست در حالت گریز و ستیزش با باد ودر همان حال وسواس انتشارش در دل شعر گوزن شعر هراسها و هوسهای کودکی ست در مزار لاله زاری ممنوع
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
دریاتری زدریا:
دریا تری زدریا تا میکنی خروش ای کوه تر زکوه چرا اینگونه خموش؟! در دل هزار غم اگرت می کند پریش مهراس! زنده باش! مگردان عنان خویش! بیرون شو از ملال و برون ای از سکون سوزنده جرزها اگرت هست سر مپیچ خورشید اتفاق بر اینده تر بر ای اسب سپید بال شتابنده تر بکوب شط امیدها خروشنده تر بجوش برخیز ای خروش! بخروش ای سروش! تا مد روزهای پر از نور و افتاب پیوسته تر بکوش زندگانی: زندگانی چیست؟ بر دیئار حیرت سر زدن غوطه در اب این دریای پهناور زدن هرگز از دهلیز وحشت خیز این رویین حصار پاسخی نشنیدن اما حلقه ها بر در زدن ناکسان را رنج بی جا بردن اندر پرورش خاره با دندان شکستن مشت بر نشتر زدن نیکبختی را درین غمخانه بسپردن به خاک پس قدم در جستننش بر بام هفت اختر زدن تا براساید دل از ازار بی فرجام خلق دم به افیون بر نهادن بوسه بر ساغر زدن رنج یکتایی گران تر کردن از پیوند جفت تیغ نفرین گاه بر سر زدن گاه بر همسر زدن دیو را همچون سلیمان سجده بردن از هراس وز نهیبش بوسه بر انگشت و انگشتر زدن تخت جم را یادگاری خواندن از دارای پاک وندر ان ائینه بر ائین اسکندر زدن! دانه بگرفتن به نامردی زموری ناتوان لاف مردی لیک بر خامان خوشباور زدن دیو را در خانه از دیوانگی خواندن به مهر دوست را بر شانه از بیگانگی خنجر زدن رشکمند از کامیابی های هر فرخنده روز دست کین در کار بس نیرنگ شرم اور زدن مرگ را بر در به چشمی خونفشان دیدن مدام وندرین هنگامه خود را بر در دیگر زدن! سر نهادن سوی دشت از دست نادان تر زخویش اتش اندر جان بی سامان غم پرور زدن زندگانی جلوه ها از نیک و بد دارد ولی زین قفس باید به سویی روزگاری پر زدن من ندانم پشت این باروی سنگین سایه چیست لیک باید مرد ره را تیشه بر پیکر زدن قفل این در را " فریدون " کس نمی داند کلید این تو و ان در نرد حیرت مهره بر ششدر زدن |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
گفتگو
گفتی که می بوسم تو را گفتم تمنا می کنم گفتی اگر بیند کسی؟ گفتم که حاشا می کنم گفتی زبخت بد اگرناگه رقیب اید ز در؟ گفتم که با افسونگری او را زسر وا می کنم گفتم که تلخی هلی می گر ناگوار اافتد مرا؟ گفتم که با نوش لبم ان را گوارا می کنم گفتی چه می بینی بگو در چشم چون ایینه ام؟ گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا می کنم گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو؟ گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم؟ گفتم زتو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم... درخت تو قامت بلند تمنایی ای درخت هموتره خفته است در اغوشت اسمان بالایی ای درخت دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار زیبایی ای درخت. وقتی که بادها در برگهای در هم تو لانه می کنند وقتی که بادها گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند غوغایی ای درخت: وقتی که چنگ وحشی باران سروده است در بزم سرد او خنیاگر غمین خوش اوایی ای درخت در زیر پای تو اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان صبحی ندیده است تو روز را کجا؟ خورشید را کجا؟ در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت؟ چون با هزار رشته تو با جان خاکیان پیوند می کنی پرواز مکن ز رعد پرواز مکن زبرق که بر جایی ای درخت سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت. می تراود مهتاب میتراور مهتاب می درخشد شبتاب نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند نگران با من استاده سحر صبح می خی خواهد از من: کز مبارک دم او اورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر. در جگر خاری لیکن از ره این سفرم میشکند. نازک ارای تن ساقه گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش اب ای دریغا به برم می شکند دستها میسایم تا دری بگشایم بر عبث می پایم که به در کس اید در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم میشکند. می تراود مهتاب می درخشد شبتاب مانده پای ابله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله باری بر دوش: دست او بر در می گوید با خود: غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند. راستی ایا... باید از رود گذشت باید از رود هر چند گل الود گذشت بال افشانی ان جفت کبوتر را در لفق میبینی که چنان بالا بال دشتها با ابر اشتی دادند؟ راستی ایا میتوان رفت و نماند راستی ایا میتوان شعری در مدح شقایق ها خواند؟ سفر به خیر به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید ـ دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟ همه ارزویم اما چه کنم که بسته پایم... به کجا چنین شتابان؟ به هر ان کجا که باشد به جز این سرا سرایم ـ سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا چو ازین وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را. غزلی در نتوانستن از دستهای گرم تو کودکان توئا مان اغوش خویش سخن ها می توانم گفت غم نان اگر بکذارد. نغمه در نغمه در افکنده ای مسیح مادر ای خورشید از مهربانی بی دریغ جانت با چنگ تمامی ناپذیر تو سرود ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد. رنگها در رنگها دویده از رنگین کمان بهاری تو که سراپرده در این باغ خزان رسیده بر افراشته است نقشها می توانم زد غم نان اگر بگذارد چشمه ساری در دل و ابشاری در کف افتابی در نگاه و فرشته ایی در پیراهن از انسانی که تویی قصه ها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
تقدیم به کمیاب ترین نارون زمین:
دست نیاز بیا تا بر اریم دستی زدل که نتوان براورد فردا زگل به فصل خزان در نبینی درخت که بی برگ ماند ز سرمای سخت بر ارد تهی دستهای نیاز ز رحمت نگردد تهی دست باز؟ مپندار از ان در که هرگز مبست که ن.مید گردد براورده دست قضا خلعتی نامدارش دهد قدر میوه در استینش نهد همه طاعت ارند و مسکین نیاز بیا تا به درگاه مسکین نواز چو شاخ برهنه بر اریم دست که بی برگ از ین بیش نتوان نشست
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
پاییز:
از چهره ی طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب الودم این جلوه های حسرت و ماتم را پاییز ای مسافر خاک الوده در دامنت چه چیز در نهان داری جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری جز غم چه می دهید به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من اغوشت؟ در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد ازارم ان ارزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پاییز ای سرود خیال انگیز پاییز ای ترانه محنت بار پاییز ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار
شعری برای تو: این شعر را برای تو می گویم در یک غروب تشنه ی تابستان در نیمه های این ره شوم اغاز در کهنه گور این غم بی پایان این اخرین ترانه لالائیست در پای گاهواره خواب تو باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در اسمان شباب تو
دشتها الوده است در لجنزار گل لاله نخواهد رویید در هوای عفن اواز پرستو به چه کارت اید فکر نان باید کرد و هوایی که در ان نفسی تازه کنیم گل گندم خوبست گل خوبی زیباست ای دریغا که همه وزرعه دلها را علف هرز کین پوشانده است هیچ کس فکر نکرد که در ان ابادی ویران شده دیگر نان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
نیلوفر سپیدی در بستر سکوت برکه گریه می کرد. هق هق گریه اش به گوش افتاب رسید. افتاب پایین امد و گفت : تو چرا گریه کنی تو که هماغوش اب هماغوش گلهای سحری. نیلوفر لرزید و جواب داد : نازنینم... نازنینم رفته... وقتی خدا افرید: وقتی خدا افرید سوی چشم تو را از ناز چشمک ستاره گرفت. وقتی خدا افرید نگاه تو را از خنده شادی بخش نسترن نو بهار گرفت. وقتی خدا افرید گونه ی ملتهب تو را از عبیر معطر سجده نیلوفر بر اب گرفت. وقتی خدا افرید صدای تو را از نجوای ارام دو شاپرک در گوش الاله گرفت. وقتی خدا افرید زیبایی تو را از قامت نیلوفری نماز صبح کبوتر گرفت. وقتی خدا افرید از نازنین ترین میخک هستی تو را جان داد. تو را جان داد تا بیایی و مارا محصور خودت کنی ای مخلوق ناب خداوندی. خاموشی شب را نثار هرم تنفس تو در خواب تکرار نشدنی شب عشق می کنم. وقتی خدا افرید مواجی رقص چمنزار را در گیسوی تو خلاصه کرد. وقتی خدا افرید هلوی شیرین ابدار طبیعت را فدای سینه ی تبدار و سرخ تو کرد. خدا موسیقی کلام تو را از صدای شفاف جوشیدن چشمه در دل شب از صدای چکیدن سرود چکاوک بروی باغ از اهنگ باران بروی برگ سبز بید مجنون و از نوای قدار برخورد موج با کفسنگ ساحل برگرفت. خداوند سپیدی اندام تو را از اکسیژن پاک نهفته در موج دریا گرفت. خدا برای عاشق کردن تو رنگی زاده نشدنی از رنگین کمان بر سیماب وجود تو نهاد تا زتو عشقی زاده نشدنی زاده شود. این عشق بی ریای خداوندی را به چه بهایی در وجودم نهادی. کاش می شد سکوت سبز و غمناک چشمان تو را درک کنیم. بارلاها چه افریدی که این گونه مسخ وجود نارنج کونه اش شدیم. بدون اینکه چشم سر بپندارد کی؟ کجا؟ چه وقت؟ خدایا چه افریدی...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
بخوان تا بدانی با ساقیان می الست چه میگذرد بخوان تا بدانی حقیقت زندگی یافتن عشق است. بخوان تا بدانی... ساقی نامه خواجه حافظ شیرازی: سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستی و فتنه ی چشم یار فریب جهان قصه ایی روشن است ببین تا چه زاید شب ابستن است در این خونفشان عرصه ی رستخیز تو خون صراحی و ساغر بریز بمستی مگر زین میان بگذریم وگرنه کجا جان از این غم بریم بیا ساقی ان می که حال اورد کرامت فزاید کمال اورد به من ده که بس بیدل افتاده ام ازین هر دو بی حاصل افتاده ام بیا ساقی ان جام چون مهر و ماه بده تا زنم بر فلک بارگاه چو شد باغ روحانیون مسکنم در اینجا چرا تخته بند تنم من انم که چون جام گیرم به دست ببینم در ان اینه هر چه هست بمستی دم پادشایی زنم دم خسروی در گدایی زنم شرابم ده و روی دولت ببین خرابم کن و گنج حکمت ببین
ساقی نامه نظامی گنجوی: بیا تا زبیداد شوییم دست که بی داد نتوان ز بیداد رست بیا ساقی از من مرا دور کن جهان از می لعل پر نور کن می ای ده مرا کو به منزل برد همه دل برند او غم از دل برند بمن ده که می خوردن اموختم خورم خاصه کز تشنگی سوختم بیاد حریفان مجلس گرای کزیشان نبینم یکی را بجای بیا ساقی ان می که حال اورد جوانی دهد عمر باز اورد بمن ده که این هر دو گم کرده ام قناعت به خوناب خم کرده ام بیا ساقی از می نشان ده مرا از ان داروی بیهشان ده مرا بدان داروی تلخ بیهش کنم مگر خویشتن را فراموش کنم
ساقی نامه خواجوی کرمانی: بیا تا خرد را قلم در کشیم زمستی به عالم علم در کشیم ز جام دمادم دمی دم زنیم به می اب بر اتش غم زنیم یک امروز با یکدگر می خوریم چو فرصت نباشد دگر کی خوریم که انها که بزم طرب ساختند به بزم طرب هم نپرداختند ازین دامگه دیر تاری مغاک برفتند و بردند حسرت به خاک تو گر عاقلی خیز و دیوانه شو مریز اب خود خاک میخانه شو مشو خاک این دیر خاکی نهاد که ناگه دهد همچو خاکت بباد اگر هوشمندی برو مست شو قدح گیر و در نیستی هست شو ره خاک رویان میخانه روب در می فروشان فرزانه روب مگر اب و اتش خواصت دهد به مستی زهستی خلاصت دهد بجای برون اورندت زخویش بنوشی رهایی دهندت زنیش
برگها بر شاخه ها کف میزنند موجها بر ابها دف میزنند. اگر صد سال باشی با کسی یار پشیمانی کشی در اخر کار ازین بی مهر یاران دوری اولی زبزم وصلشان مهجوری اولی بسا یاران که همدم مینمودند وفادارانه خودرا می ستودند به اندک گفتگویی اخر کار حدیث جور و کین کردند احظار گذشتند از طریق دوستداری بدل دادند اهی یادگاری چه عقل است این که نقد زندگانی دهی تا در عوض اهی ستانی
پیری دیدیم جمله وردش یاهو گفتیم بگو تو کیستی؟ گفتا "هو" گفتیم که "لا اله" را معنی چیست؟ گفتا "نشنیدیم زکس الا هو" مادر ترانه ایی می خوانم برای تو ترانه هایم را در جاده خاکی خوانده ام در پیاده روی شهرهای کثیف برای کارگران بی احساس در مسیر خط اهنی که از ان میگذشتم در اتاق هایی با کاغذ رنگیهای ابی رنگ خوانده ام. برای دخترانی که عاشقشان بودم. حالا مادر...ترانه ایی می خوانم برای تو مادر! هرگز از یاد نبرده ام خاطره حرفهای دلنشینت را رفتار متینت را با انها بالیده ام. تغوش های دیگری هم مرا به خود خوانده اند اما مادر...! اما مادر ترانه ایی میخوانم برای تو می گویی از اینکه اینجا هستم خوشحالی تا در زمستان کمک حالت باشم اما این سخن را با لبخندی حسرت وار به زبان می اوریو گویی می دانی که پسرت ادمی نیست در جایی بند شود اما من هنوز حرفهایی برای گفتن دارم. مادر...! ترانه ایی می خوانم برای تو. فردا می روم در کوره راه های حومه شهر شاید کارگر بی احساس که عرق می ریزد ترانه ام را بشنود و همین طور دختری در اتاقی با کاغذ دیواری ابی رنگ خواهد پرسید کجا بودم و من خواهم گفت :ماندم تا ترانه ای بخوانم برای تو... از عاشقانه ها برایش می نویسم تا بداند تا وقتی بود من او را نفهمیدم وقتی رفت عاشقانه گفتن سودی ندارد مگر برای دل خود مرهمی باشد. می نویسم به یاد او و برای او ( تقدیم به نارون همیشه سبز زندگی ام): چیزهایی که نگفتم وقتی چمدانش را بست نگفتم: " عزیزم اینکار را نکن" نگفتم : " برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده." وقتی پرسید دوستش دارم یا نه رویم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم میشنوم. نگفتم: "عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم. اختلافها را کنار بگذاریم چ.ن تمام انچه می خواهیم عشق وفاداری و مهلت است. گفتم اگر راهت را انتخاب کردی من انرا سد نخواهم کرد. حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفته ام میشنوم. او را در اغوش نگرفتم و اشگهایش را پاک نکردم. فکر می کردم از تمام ان بازی ها خلاص خواهم شد.اما حالا تنها کاری که می کنمگوش دادن به چیزهایی است که نگفته ام. گفتم: " خدانگهدار. موفق باشی خدا به همراهت. او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم. نی نامه بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را ان نور نیست تن زجان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست اتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این اتش ندارد نیست باد اتش عشق است کندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟ نی حدیث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست مرزبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بی گاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت کو رو باک نیست تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست هر که جز ماهی زابش سیر شد هر که لی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال هیچ پخته خام پس سخن کوتاه باید والسلام
دریای کرانه ناپدید عشق او باز اندرم اورد به بند کوشش بسیار نامد سودمند عشق دریایی کرانه ناپدید کی توان کردن شنا ای هوشمند عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگ تر گردد کمند
مست و هشیار محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می روی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم گفت رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم گفت والی از کجا در خانه خمار نیست گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت پوسیده است جز نقشی زپود و تار نیست گفت اگه نیستی کز سر درافتاذت کلاه گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست گفت می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی گفت ای بیهوده گوی حرف کم و بسیار نیست گفت باید حد زند هشیار مردم مست را گفت هشیاری بیار اینجا کسی هسیار نیست
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ به یک درخت نارون سبز و بر افراشته قامت در اونطرف دنیا تقدیم شده.
مژگان سیاهش کرد هزاران رخنه در دینم. |
|
RSS
|