![]() |
![]() |
|
| اول یار اخر یار |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
محراب
مهی بود و نسیمی سیهای بو دو ستاره ایی هستی بود و زمزمه ایی لب بود و نیایشی " من " بود و " تویی " نماز و محرابی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
جونم برات بگه نمی دونی وقتی عزیز ترین عزیزت میره سفر چقدر سخته. اصلا سفر همیشه تلخ بوده. چه خودت مجبور باشی بری و از عزیزترین کسانت و عزیزترین چیزهات دور باشی. و چه بند دلت و همه جون و عمرت بره سفر.کاش تا وقتی بودش بیشتر قدر می دونستم. زندگیش زیر دستم بود اما وقتی ازم چیزی می خواست نمی دادم بهش.از بچه هم بچه تر می شدم.چقدر سخته که ندونس کی بر میگرده.البته برگشتن همیشگی که در کار نیست اما بازم نمی دونم کی میشه یه بار دیگه ببینمش.خودم خوب می دونم که دیگه هیچ وقت مثل گذشته ها نمی تونم اونو برای خودم داشته باشمش. نگو مزخرف می گم.چون به خاطر فراقش همه میخوانش.فقط من نیستم که دلتنگش باشم. همه دلتنگش هستند. فقط و فقط خدا می دونه که وقتی اون رفت چی کشیدم. نمی دونم چرا. از خدا خیلی تحمل خواسته بودم ولیکن انگار بیشتر از اونی که من فکر می کردم تحمل می خواست. وقتی محبوب سفر رفتم بهم گفت مشکل دارم دارم میبرم کمکم کن.امید میخوام. بهش امید دادم و امیدوارش کردم به ساختن و جنگیدن. من در شرایطی بهش امیدواری دادم که خودم نا امید شده بودم و امید می خواستم. هیچ کس برام دلسوزی نکرد.منم هیچوقت از سختی هام براش نگفتم . دلیلی نداشت بیخودی نگرانش کنم.رومو سزخ کردم و گفتم نه منم خیلی خوبم.خیلی خوبم. تازه به جای دلداری یکی پیدا شد و بهم گفت نمی تونی تحمل کنی خودتو خلاص کن.گفتم اخه من هنوز خیلی جوونم. چیزی نفهمیدم از زندگی. هنوز جوونی نکردم.با مردنم چیزی درست نمیشه. نه میخوام بمونم و بجنگم.هنوز خیلی زوده برای بریدن. گفت پس بسوز و بساز.و منم سوختم .حسابی هم سوختم. اصیبها و زخم هلی روحیم هنوزم بعضی هاشون ملتهبن. نمی دونم چرا خوب نشدن. شاید دیگران نذاشتن. عادت بدی که دارم اینه که همیشه اشتباهم رو به گردن می گیرم.تو این زمونه دیگه این کار شایسته ایی نیست.اخه دیگران سو استفاده کردند.گفتیم بی خیال زندگی و تلخی هاش بشم و تلاش کنم. خانوم جون تلاش کردیم و تا حدی پیروز شدیم ولی اصلی ترین چک زندگیمون برگشت خورد. نشستیم و فکر کردیم دیدیم به ولله قسم ما از تلاش و کوشش و پشتکار چیزی فرومایه نکردیم دیگران سنگ انداختند و عجب تخته سنگی هم گذاشتن سر راهمون. گفتیم: عزیزان تو رو خدا بیاین کمی رعایت ما رو بکنین.به خدا جای دوری نمیره.گفتم نه ابجی نه تو مال اینکار نیستی. گفتم : اگه نبودم که دفعه پیش پیروز این میدون نمی شدم. گفتند : پس بریدی . کم اوردی. اومدم جواب سومی بدم. ابدار و تابدار خابوندن تو صورتم و گفتن تو مال اینکار نیستی.ابجی نشستیم و با خودمون فکر کردیم و دیدیم که اری یه تیکه اش رو درست گفتن بهمون.من کم اوردم. ناجور کم اوردم. اونقدر که به هدفم فکر می کردم و تلاش داشتم یادم رفت یاد دیگران بندازم که منم وجود دارم.بایدم بهم بگن کم اوردی.الا الله گفتیم بیایم ادمهای موفق رو بکنیم الگو مون درس بگیریم.خانم دوباره شروع کردیم به جنگیدن و تاختن. و بازم دیدیم به بزرگی و جبروت خدا قسم اونا هم که موفق شدن مراعاتشونو کرده بودن. مگه من چی میخواستم فقط کمی مراعات.همین.گفتیم صبر کنیم ببینیم روزگار چی میگه. یکی نبود بگه اگه به این دیوار تکیه زدی که روزگار دلش به رحم بیاد بدون تکیه زدی به باد. حالا همه چیز گذشته . همه چیز افتضاح تر باقی مونده.کمی به عقب برگشتیم و دیدیم بابا ما تو هیچ دوره ایی از زندگیمون خیال راحت نداشتیم و همیشه اضطراب فانوس راهمون بوده. پس چرا قدیم ها اخ هم نمی گفتیم به ناهنجاری زندگی.فهمیدیم که بله رفتن دوست ما رو کشونده تا اینجا.اما من نگفتم بهش تو رفتی و من موفق نشدم. بذار فکر کنن خودم کم گذاشتم. دیشب دعوا شده بود. تو سر هم میزدن و شرم اور ترین فحشها رو راحت نثار هم می کردن.تمام بلور ها رو تو سر هم خورد کردند و دست اخر وقتی خوب خوب از کتک زدن همدیگه خسته شدند و فهرست الفبایی انواع فحش های ناموسی رو تکمیل کردند و از اسامی حیوانات باغ وحش هم نامردی نکردند وبعد نشستند رو بروی هم .خیس عرق و نفس زنان.من نه فحش شنیده بودم نه کتک خورده بودم ولی از همه بیشتر ترسیده بودم. قبلا ها توی فیلمها کتک کاری می دیدم میگفتم باب دستخوش به سناریو نویس و کارگردان. دیگه شورشو در اوردن.اغراق اخه چقدر. بعد که صحنه کتک کاری خودمونو دیدیم قسم خوردیم که دیگه به کارگردانها و فیلنامه نویسها خرده نگیریم. قدر مسلم طوفان سهمگین دیشب یکی از هنری ترین سکانسهای زندگی بود.فقط جای فیلم بردار و صدابردار و نورپرداز کم بود.و البته جای محبوب سفر رفتم که بگه کات. دیشب قبل ز این طوفان ویرانگر رفته بودم کلیسا. روبروی محراب کلیسا به خدا گفتم: یعنی میشه دلش برام تنگ بشه... اما بعد که کتک کاری رو دیدم بازم رفتم کلیسا و روبروی محراب گفتم : یعنی میشه یک بار دیگه ببوسمش...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
رو بروم نشسته بود. تازه از انتظامات دانشگاه اومده بود بیروناروم گرفتمش بغل. سرشو
روسینم گذاشت و از بند دل زد زیر گریه. موهای بلندشو نوازش کردم. شونه های ظریفشو که میلرزیدند نگاه کردم و اروم بوسیدمش. اجازه دادم هر چی میخواد گریه کنه و سبک بشه.سینم رو با اشگاش خیس کرده بود. گفتم ستاره تو هنوز خیلی جوونی. تو هنوز فرصت جبران داری.سرشو بلند کرد چشماش در عرض چند دقیقه گریه پف کرده بود.گفت من اسمم ستاره نیست چرا به من میگی ستاره ؟ گفتم :چون مثل ستاره ها دوست دارم.باز بغض کرد. زندگیمو باختم. جوونیم و همه چیزمو باختم.گفتم دخترم تو هنوز هستی. تو هیچی نباختی. تو یک فریب کوچیک خوردی. سرشو روی شونم گذاشت و باز از ته دل اشگ ریخت. نمی تونستم به چشم همسر نگاهش کنم یا دوست دختر یا چیزی شبیه اون.پاک و معصوم بود. مثل برگ گل ظریف و زیبا بود. ۱۰ سال ازم کوچیکتر بود. من به اسم صداش نمی کردم. بهش می گفتم دخترم. اونم میخندید. اخه مثل خواهرم دوسش داشتم. عاشقش شدم اما پدرانه عاشقش شدم. تو تراس ایستاده بود. سر تا پا صورتی پوشیده بود موهاشو با روبان صورتی بسته بود.داشتم تو اتاقم کار میکردم که صداشو شنیدم گفت سلام. نگاه کردم ببینم صدا از کجاست. دوباره گفت بیا پیش ما. اگه تنهایی .کفتم ممنون کار دارم باید کارام انجام بدم. خندید و هیچی نگفت.از اونجا بود که باهاش دوست شدم. زیر شر شر بارون با تب تندش اومد دیدنم و برام ناهار اورد.میگفت من غذا بخورم تو نخوری.وقتی برای جراحی بردنش بیمارستان تا عملش کنن و بیاد بیرون مردم و زنده شدم. با یه دسته گل بزرگ رفتم دیدنش. گلها رو روسینش گذاشتم و گفتم دخترم سلامت باشه...! چرا اینکارو کردی من دیگه کم دوست دارم.گفت فکر کردم قبول نمیشم توی دانشگاه.دستشو گرفتم و گفتم خودکشی ظلمه ستمه به خود.گفت اگه میمردم چیکار میکردین؟ اخم کردم و ملایم زدم تو صورتش. ـ تمومش کن دیگه. خندید و گفت برام جوجه خروس میاری؟ ـ دست از شیطونی برنمیداری؟ ـ خب بیار دیگه. براش اوردم.یه خروس اوردم براش.گفت دیگه بهت پسش نمیدم.مال خودمه.و همون جوجه خروس کار دستش داد.بردش دانشگاه و اونا هم امشروطش کردند و پرونده انظباطی براش باز کردند.تو دانشگاه همه میشناختنش.دانشجوی ممتاز دانشگاه پرنده باز از اب در اومد. تازه از انتظامات دانشگاه بیرون اومده بود و به خاطر ممتازیش و اخلاق خوبش که حالا خرابش کرده بود کمی ترسوندنش و ازادش کردند. جلو حاج خانومای محجبه و رئیس دانشگاه مثل اهوی معصومی ایستاده بود.با مانتو و مقنعه مشکیش که اشگها روی اون میچکید. مجال حرف زدن بش ندادن. تا تونستن کوبیدنش.هزار تا دیگه هم بهش بستند.همه رو شنید و هیچی نگفت. سرشو از رو شونم بلند کرد. ئم ابخوذی صورتشو شستم و موهاشو براش شونه کردمو بافتم. نگاهم میکرد. گفتم چیزی میخوری؟شسرشو تکون داد و بازوهام رو بوسید.گفت تو ارامشی تو امنیتی. امنیت عقیده. امنیت فکر.دستشو گرفتم و گفتم بیا بریم. من باید هم دخترمو تنبیه کنم هم ازش قول بگیرم. پرسید : تنبیهم چیه. نگو که تو رو نبینم.خندیدم و گفتم دیگه بوست نمی کنم. دوباره پر چشماش شد اشگ. گفتم خب خب.جریمت میکنم.از روی این جمله ۲۰۰ بار باید بنویسی. ستاره دنباله دار شبای تار نفس پاک مسیحا را گفت حقیقت تو قلب ادماست.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نارون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ به یک درخت نارون سبز و بر افراشته قامت در اونطرف دنیا تقدیم شده.
مژگان سیاهش کرد هزاران رخنه در دینم. |
|
RSS
|